بنام پروردگار بهترینها
سلام دوستای عزیزم خوبید ببخشید دیر به دیر آپ میکنم
و نمیتونم بهتون سر بزنم یه خورده گرفتارم حل بشه میام
به همه تون سر میزنم ممنون که میایید این آپ هم ادامه ی
همون قضیه مجنون و لیلی هستش بخونید اگه خواستید
نظر بدید سوالی هم بود جواب میدیم البته اگه بلد بودم
دوستای من تا درودی دیگر بدرود

وَ تَلْتَذُّ مِنْها بِالْحَديثِ وَ قَدْ جَرَي حَديثُ سِواها في خُروقِ الْمَسامِعِ
تو ميخواهي از شب نشيني و منادمت و مسامرت و گفتگوي
با ليلي لذّت ببري، و با مكالمت و محاضرت با وي و با الفاظ شيرين
و عبارات دلنشين و لطائف نمكين او غرق در ابتهاج و سرور گردي؛
در حالتيكه سخن غير ليلي به گوش تو خورده است، و كلام جُز او
چكّش صماخ را بر روي سندان استخوان آن كوبيده است، و در راهها
و طرق ورود گفتگو، در گوشت گفتار ماسواي او طنين افكنده و امواج
آن هنوز در آن مجاري جريان دارد. هر كس بخواهد ليلي را ببيند
نميتواند غير ليلي را ببيند،و اگر بخواهد سخن ليلي را بشنود
نميتواند سخن غير ليلي را بشنود. هركس به شرف لقاء و ديدار
خدا مشرّف گردد نميتواند آنرا با صحبت اغيار و دشمنان خدا و
مقاصد غير الهيّه و منويّات غير سبحانيّه و آمال دنيّه دنيويّه
جمع نمايد. و به حكم امتناع اجتماع ضدّين كه مرجعش به
اجتماع نقيضين ميباشد، تا آن از ميان نرود اين پا در ميدان
نخواهد گذارد .
منظر دل نيست جاي صحبت اغيار
ديو چو بيرون رود فرشته در آيد

بنام یگانه محبوب ماندگار
سلام بعد از مدت طولانی مجددا وبلاگ کار اصلی خودش
رو از سر میگیره به امید اینکه بتونیم حق مطلب رو ادا کنیم
و اما حالا مجنون میخواد چیکار کنه و چی میشنوه ؟

فَقالَتْ نِسآءُ الْحَيِّ تَطْمَعُ أنْ تَرَي بِعَيْنَيْكَ لَيْلَي مُتْ بِدآءِ الْمَطامِعِ
رفتم در قبيله ليلي براي تحصيلمطلوبم و يافتنمرادم و بدستآوردن مقصودم.
چون از زنهاي قبيله ليلي، مكان ومحلّ او را جويا شدم، ناگهان چنان آب سردي
برسرم ريختند كه مرا خشك زده، متحيّر و مبهوت در روي زمين ميخكوب كردند.
آنها به من گفتند: اصلاً تو چه ميگوئي؟! چرا نمرده بودي زودتر از اين، تا اين تمنّا
را نموده باشي؟! سزاوار بود ـ و حقّ بود اين سزاوار بودن ـ كه تو قبل از اين بجهت
درد اين مطامعت مرده بودي و به چنين خيال و آرزو و پندار، بدين مقام مقدّسِ عشق
ليلي گام نمينهادي! تو ميخواهي بوسيلۀ اين دو چشم بزهكارت و با اين دو ديدۀ
هوسباز و هوسبارت ليلي را نظر كني؟!

وَ كَيْفَ تَرَي لَيْلَي بِعَيْنٍ تَرَي بِها سِواها وَ ما طَهَّرْتَها بِالْمَدامِعِ
تو چگونه قدرت آنرا داري كه ليلي را ببيني با چشماني كه با آن، به غير او نظر افكندهاي؛
و آن چشمان را با اشك و سوز و آهِ نظر به غير ليلي، تطهير ننمودهاي؟! آري! اين ديدگان
ناظر به ماسواي ليلي قابليّت نظر به وي را ندارد، و توان و قدرت و كشش ديدار او را ندارد،
و الاّ به يك نظره، جمال ليلي او را كور مينمايد و بنياد هستيش را درهم ميكوبد و
خاكسترش را به باد فنا پخش ميسازد. چون نظر به جُز او انداختهاي، بايد آنقدر از آن
اشتباه و خطا گريه كني تا مجاري ديدگانت با اشك روانت پاك گردد و شستشو شود؛ و
اين گريۀ پاك كننده، و اين سوز و نياز و آه و ناله، در حكم صيقل براي ديدگانت قرار گيرد.
ادامه دارد....